تبليغاتX
ترنم باران


ترنم باران

...به نام آن که دوستی را بنیان نهاد...

 

صدایت همچون مرفین میماند. با شنیدنش تمام دردهایم آرام میشود. مرهمی است برای زخم

 هایی که بر دل دارم. وقتی دیدنت برایم آرزو میشود و دست نیافتنی می شوی. خدا را شکر میکنم

 که حداقل میتوانم صدایت را بشنوم.

وقتی صدایت را میشنوم چنان پر انرژی میشوم که گاه فکر میکنم کاش پیش فرهاد بودم تا کوه را یک روزه برایش میشکافتم و او را به شیرینش میرساندم.

رویا هایم تنها دوستی ست که همیشه کنارم مانده است. بهترین خاطراتمان برای من در رویاهایم به وجود آمده است. شکر خدا که هیچ کس نمیتواند این رویا ها را از من بگیرد.

گاه فکر میکنم  تو دیگر مثل گذشته نیستی. با خود می گویم چه قدر شبیه گذشته های من شده ای.

به من میگفتی بر باد بوسه میزنی به امید اینکه باد از لب های من گذر کند و من با بی رحمی میگفتم من دور خود پیله می تنم تا هیچ بادی را احساس نکنم و هیچ بادی از کوچه نزدیک تنم عبور نکند.

و تو شبیه روز های بی رحمانه من شده ای.

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 22:25 توسط رویا|

...به نام آن که دوستی را بنیان نهاد...

 

از تو تنها حلقه ای طلایی
از من
نانی که به خانه آورده ام ، پیداست

مه در اتاق مان بیشتر شده

باز هم به اشتباه
لب هایم را بر دیوار گذاشته ام
بوسه های هدر رفته
آواز آن قناری غمگین است
که در بزرگراه می خواند
یا عطر موهای توست
در شب های سرماخوردگی

مه در اتاق مان
بیشتر شده

پرتقالی که پوست می کنی
انگشت های من است
و از آبی که می خورم
صدای گریه می آید
مه بیشتر شده
و روزهایمان قایم باشکی ست در تاریکی :
من در اتاق پنهان می شوم و
تو چشم می گذاری و
به خواب می روی

گروس عبدالملكيان

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 12:39 توسط رویا|

... به نام آن که دوستی را بنیان نهاد...

 

دستانم گرمی دستانت را میخواهد. دلم میخواهد با گرمای وجود تو تمام سردی که در رگ هایم رخنه کرده را از بین ببرم. دلم میخواهد دستانت را لمس کنم.

 

تعجب نکن. درست شنیدی. این حرف ها از دهان من خارج شدند. خواب نیستی. شاید من خواب باشم.

این حرف ها را کسی میزند که تو روز ها و سالها تمنا میکردی که فقط لحظه ای با چشمانی سرشار از مهر نگاهت کند و من حتی همان نگاه را از تو دریغ میکردم.

 

دلم برای بودنت تنگ شده است. آهنگ صدایت لحظه ای از گوشم خارج نمی شود. چشمانم هر کجا تو را میبیند.

 

برگرد تا بفهمی وقتی که تو نیستی انگار هیچکس نیست. انگار زمان ایستاده و حرکت نمی کند. و هر چه زمان را هل میدهم هیچ فایده ای ندارد. لحظه ها نفس گیرند.

هر روز انتظار برگشتنت را میکشم.

اینجا همه چیز بوی تو را میدهد. اینجا همه چیز بوی دلتنگی میدهد. اینجا همه چیز بوی عشق میدهد.

اینجا همه چیز بوی بی وفایی، بوی فاصله و بوی تنفر میدهد. اینجا همه چیز آرام و آزار دهنده است. از خودم متنفرم. از احساسم بیزارم.

آرزو داشتی که از زبانم جمله ی  دوستت دارم را بشنوی. و من حالا فریاد میزنم که دوستت دارم.

ولی دیگر خیلی دیر است. خیلی دیر شده است. حالا فاصله بین من و تو مانع رسیدنمان به هم میشود. فاصله زیادی نیست فقط به اندازه دو دنیا از هم دوریم. به اندازه ی خاک و یک سنگ قبر.

حالا میفهمم که چه قدر زود دیر میشود.

تنها چیزی که آرامم میکند این است که با هر نفسی که میشم به تو نزدیک تر میشوم.

خوب میدانم که برای زدن این حرفها دیگر دیر شده است......

 

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 21:12 توسط رویا|

...به نام آن که دوستی را بنیان نهاد...

 

و امسال را با یاد تو آغاز میکنم ... امسال تمام آرزوها و دعاهایم بوی تو را دارد .... امسال را با تو شروع میکنم هرچند که دوری ، هرچند که نیستی     ولی هستی.  شاید که تو به یادم نباشی...

یا مقلب القلوب میخوانم و آرزو میکنم همیشه در قلبت جایی داشته باشم. یا محول الحال و الاحوال میخوانم و آرزو میکنم امسال احوالم با بودن تو تغییر کند. حول حالنا میخوانم و آرزو میکنم بهترین حالاتم وقتی باشد که تو در کنارم باشی و وجودت را حس کنم.

به معجزه ی عشق ایمان دارم.... به عشقم ایمان دارم......... کاش چتری همراه نداشته باشی. میخواهم از دلتنگی هایم ابری بسازم و آن را روانه آسمانت کنم تا در آن سو دلتنگی هایم بر روی سرت ببارد. بگذار چشمانت شسته شود.  بگذار دلتنگی هایم تو را خیس کند.

چشمم به آسمانم است شاید تو هم ابری روانه دلم کنی. من هیچگاه چتری نداشتم ولی حالا میخواهم چترم تو باشی...

نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 11:39 توسط رویا|

...به نام آن که دوستی را بنیان نهاد...

 

و بیش از حد خدایی
من اما هیچ هستم
تو بسیاری ،زیادی
ولی من کوچک و کم
*
......
من و یک روح خاکی
من و قلبی زمینی
تو اما بی نظیری
تو اما نازنینی
*
من اینجا آبروی
تو را بردم خدایا
گمان کنم قهر کردی؟
مرا می بخشی آیا؟
*
اگر گفتند دنیا
چرا اینقدر زشت است
بگو تقصیر این بود
همین خاکی،همین پست
*
بگو که کارهایش
همیشه اشتباه است
بگو حتی نمازش
نمازش هم گناه است
*
دلم بد جور تنگ است
دلم را زیر و رو کن
ببین روحم چروک است
خودت آن را اتو کن
*
شبیه یک کتابم
پر از ایراد و اشکال
درختی بی نتیجه
تمام واژه ها کال
*
بیا و خط بزن باز
تمام صفحه ها را
مرا بنویس از اول
ولی این بار زیبا


|عرفان نظر آهاری|

نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390ساعت 9:23 توسط رویا|

....به نام آن که دوستی را بنیان نهاد....

 

راست  میگن که مردونگی مرده. راست میگن که غیرت شده افسانه. راست میگن که ما آدما ............

دیروز توی اتوبوس نشسته بودم تا حرکت کنه. صدای بحث زن و مردی رو شنیدم. مثل همه آدما سرم به طرف صدا برگشت. زن و مرد بسیار جوانی سوار اتوبوس شدند. دختر سه یا چهار ساله ای بغل زن بود. زن و مرد هنوز بحث میکردند. تقریبا همه ی آدمایی که سوار اتوبوس بودند بهشون نگاه میکردند. ولی نگاه من به دخترکی بود که چشمای قشنگش پر از اشک بود و قطره اشکی نمی ریخت.  نگاهش با آدم حرف میزد. نمیتونستم بیشتر از چند ثانیه تو چشماش نگاه کنم من ازش خجالت میکشیدم. اون بی بهانه به من نگاه میکرد نگاهش فقط غم داشت. بحث زن و مرد شدت گرفت و به دعوا تبدیل شد دعوایی که به خاطر هیچ و پوچ بود. از حرفاشون نمیشد بفهمی که به خاطر چی دارن دعوا میکنن. هر دفعه یه چیزی میگفتند و بحث میکردن. زن قصد داشت که بحث رو تمام کنه ولی مرد ادامه میداد. ولی ناگهان مرد  توی گوش زن زد . همه بهت زده نگاهشون میکردند.

 این بار زن چادرش رو توی صورتش کشید و آهسته شروع  به گریه کردن کرد. زن رو روی صندلی خالی کنار من نشاندیم و مرد هم بی تفاوت به جلو اتوبوس رفت و روی صندلی نشست. دلم میخواست دهنم رو باز کنم و هرچی از دهنم میاد بیرون بهش بگم ولی دیدم بعضی از آدما حتی ارزش ندارن که ناسزا بهشون بگیم. به دختر کوچکشون نگاه کردم اونم داشت نگاهم میکرد. زن گریه میکرد و زیر لب چیزی میگفت. هیچکس جز من نمی فهمید که اون چی میگه. اون مرگش و از خدا میخواست. میگفت خدایا مرگ منو زودتر برسون تا توی این عشق بیشتر از این تحقیر نشم. دستمالی بهش دادم که اشکاشو پاک کنه. دستمال و گرفت و گفت: قدر زندگی خودت رو بدون. من رو عشق سر پا نگه داشته ولی نمیدونم عشق شوهرم کجا رفته. اینقدر دوستش دارم که نمی تونم ترکش کنم به خار همین مرگم رو از خدا میخوام.

اشک توی چشمام رو نذاشتم کسی ببینه. دوباره نگاهی به دختر معصوم انداختم. بهش لبخند زدم ولی جواب لبخندم اشکی بود که روی گونه اش چکید.

یعنی میشه به مردی که توی توی اتوبوس جلوی چشم همه میزنه توی گوش همسرش  گفت مرد؟؟؟؟؟؟ همسری که عاشقانه شوهرش رو دوست داره. به خودشون میبالند که مردیم و غیرت داریم  ولی افسوس که .......

 

پ.ن:

نمیدونم چرا ولی اون لحظه یادم افتاد به حرف بزرگ ترا که میگن عشق همه چیز نیست وقتی گرسنگی بکشی، عاشقی یادت میره.

 ولی من اینطوری فکر نمی کنم. اگه عشق واقعی باشه هیچ چیز نمی تونه اونو از بین ببره. ما این روزا عشق رو درست تعبیر نکردیم . فکر میکنیم همین که به کسی میگیم دوستت داریم  یعنی دوستش داریم ولی این درست نیست.

یادمون میره که عشق مقدسه. قلب آدم نمیتونه همزمان عاشق چند معشوق باشه. البته منظورم معشوق زمینیه.  اگه قلبی تونست جایگاه چند معشوق باشه مطمئن باشید اونا هیچکدومشون عشق نیستن و چیزی جز هوس نیست. چیزی جز وابستگی کوتاه مدت نیست و چیزی جز دلبستگی زودگذر نیست.

عشقی که امروز هست و فردا نیست و شاید دوباره روز دیگه ای باشه عشق نیست. اگه عشق باشه  هر لحظه بیشتر از لحظه قبل توی وجود آدم احساس میشه. ما فکر میکنیم عاشقیم. ولی افسوس که اشتباه میکنیم.

به چه راحتی به کسی میگیم دوستت داریم و تمام تلاشمون رو میکنیم که اون رو هم عاشق خودمون کنیم ولی خودمون هم میدونیم دوست داشتنمون واقعی نیست. فقط حرفه. عشقمون فقط شعار. آه........

به چه راحتی کسی رو به عشق خودمون امیدوار میکنیم و اون لحظه دلمون رو به چند نفر دیگه هم دادیم. این یعنی تظاهر به عشق و محبت. این یعنی خیانت به احساسات. این یعنی نادیده گرفتن چیزای مقدس.

دست کسی رو طلب میکنیم و میگیم ما عاشقیم ولی تا حالا دست چند نفر و به عنوان معشوق گرفتیم  و بعد مدتی ............

وقتی توی ابراز کردن عشقمون صادق نیستیم. وقتی عشقمون واقعی نیست چه طور میتونیم انتظار داشته باشیم که طرفمون بهمون اعتماد کنه و متقابلا به ما احساس خاصی داشته باشه...

ما آدما نمی خواهیم  بفهمیم که هر دلی ارزش داره ،هر آغوشی مقدسه و هر عشقی باید پاک باشه. عشق که بازیچه ما نیست.

قلب هر آدمی باید مال یه نفر باشه مال کسی که مطمئن باشی و ایمان داشته باشی از خودت بیشتر مراقبشه و از خودت بیشتر دوستش داره. شکست سخته و باید بدونی که وقتی به چیزی ایمان نداری نذار شروع بشه و اتفاق بیفته.

و چه قدر دکتر شریعتی عزیز قشنگ گفته:

دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست میداری تورا دوست ندارد و کسی که دوستت میدارد تو دوستش نداری و کسی که دوستش داری و او هم تورا دوست دارد به رسم دنیا به هم نمی رسند

نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 19:43 توسط رویا|

...به نام آن که دوستی را بنیان نهاد...

 

یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر،ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چهار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ...
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چهار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 8:16 توسط رویا|

...به نام آن که دوستی را بنیان نهاد...

 

عاشقانه ترين آواز کلاغ

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی

بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست صدايش اعتراضی بود که در گوش زمين می پيچيد.

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ از کائنات گله داشت.کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازيبايی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود .

کلاغ غمگينانه گفت : کاش خداوند این لکه سياه را از هستی می زدود و بالهايش را می بست تا ديگر آواز نخواند.

خدا گفت : صدايت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نيست. فرشته ها با صدای تو به وجد می آيند . سياه کوچکم! بخوان ! فرشته ها منتظر هستند. و کلاغ هيچ نگفت .

خدا گفت : سياه چونان مرکب که زيبايی را از آن می نويسند و تو اين چنين زيبايی ات را بنويس و اگر نباشی جهان من چيزی کم دارد. خودت را از آسمانم دريغ نکن. و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت : بخوان! برای من بخوان. اين منم که دوستت دارم سياهی ات را و خواندنت را.

و کلاغ خواند. اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.

نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 9:52 توسط رویا|

...به نام آن که دوستی را بنیان نهاد...

 

نسیم ، نفس خداست

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس

میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر

خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه ، دانه را دوباره

بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای!

مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.

خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی است.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.

خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.

خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.

مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.

هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است.

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 13:8 توسط رویا|

...به نام آن که دوستی را بنیان نهاد...

وحالا که توانستی مسافر تر شوی از من...

به دنبال تو راه افتاده ام مانند جا پایت

و بر همراهیت تن داده ام مانند جا پایت

مرو ای همسفر!

پشت سرت را هم نگاهی کن

ببین این جا به خاک افتاده ام

مانند جا پایت

زمینگیرم ؛ زپا افتاده ام ؛

با این همه امّا

برای آمدن آماده ام مانند جا پایت

برای خاطرت پشت غرورم را شکستم!

نیست؟

خودم را زیر پا ننهاده ام مانند جا پایت؟

مرو ای همسفر! یک لحظه خود راجای من بگذار

مرو!

تنها

اسیر جاده ام مانند جا پایت...

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 13:24 توسط رویا|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
» عاشقانه ترين آواز کلاغ
»
»

Design By : behnam.com